پَر
:)سپاهانو عشقه
در سال 2006 ساخته شده بود و چون 360 داره بسته میشه آوردمشون اینجا البته بدون نظرات. سطرهای بالا کپی ای از حاشیه ی وبلاگم بود! چند روز پیش تصمیم گرفتم یه پست بذارم و توش حاشیه ی وبلاگمو کپی کنم و البته اون موقع تصمیم داشتم هیچ توضیح اضافی ای ندم فقط احساس می کردم ممکنه حاشیه ها مظلوم واقع شده باشن و کسی بهشون توجه نکنه (بر عکس حاشیه های زندگی) و گفتم خوبه که بیارمشون توی متن و آوردم. ولی این چند روزه حاشیه ها فکرمو مشغول کردن حاشیه های دور وبرم حاشیه هایی که دوستی ها رو کمرنگ می کنه حاشیه هایی که اصل میشه در حالیکه واقعا اصل نیست یاد روزنامه های زرد افتادم که در عین جذابیت پوچن ! و اگه خیلی بخوای بهشون بها بدی کم کم می بینی خودتم شدی یه آدم توخالی آدمی که اصل رو گم کرده آدمی که رشدش متوقف شده دوست دارم به اونهایی که شدیدا چسبیده اند به حاشیه ها بگم که اینها فقط حاشیه است باور کنید! حاشیه باید توی حاشیه بمونه ولی حیف... هی میای به وبلاگت سر می زنی ببینی کسی نظر جدید نذاشته ؟ نمی دونم منتظر نظر کی هستم؟ یا منتظر چه نظری؟ ولی انگار همه ی توقعات دیگه ای هم که از مردم داریم همین مدلیه و اگه نه همهی توقعات ولی خیلی هاش یعنی خیلی روحانیش نمی کنم ولی یه اتفاق جالبی افتاد (البته برای من جالب بود) امشب یکی از دوستان پیامک داد که شب آرزوهاست! نمی دونم هست یا نه ولی گفتم یه نماز حاجتی چیزی بخونم که بعدا خدا نگه خودت نخواستی تا خواستم دستامو ببرم بالا برای نیت و تکبیر نیتمو گفتم نماز شکر(تو دلم البته) و و دیدم عجب.... ای دل غافل! و به همین نیت خوندم نمازو . خوب همین دیگه جالب نبود؟ خیلی هم بود از اون تلنگر ها یا لطف های مستقیم و بی واسطه ی خدا بود به نظرم البته بعدش نماز حاجت هم خوندم و دعا کردم که هیچ چیزی رو دیر یا زود بهم نده دیر یا زودی که فقط خودش میدونه و بس و همیشه رضایت بده بهم امیدوارم برای همه ی شما همینجور باشه ------------------------------------------------------------------------------- ۱. از این خوشم اومد دردنیایی که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش یاد بگذار عظمت در نگاه تو باشد افتادم ۲. سر شبی قبل اون پیامک این افتاده بود سر زبونم: یارب سببی ساز که یارم به سلامت باز آید و برهاندم از بند ملامت اینو نوشتم که بدونید من همون پریسای معمولی عادی خودتونم نگران نباشید فردا میاد به به چه خوب رفته بودم ف. ب توی گروه یکی از بچه ها یه چیزی گذاشته بود گفتم بذارم اینجا شب عیدی یه کم بخندیم: نیمه ی گم شده ی من باید یه آدم خیلی ولگردی باشه كه تا الان پیداش نشده...یه همچین آدمی به درد زندگی نمیخوره...اصلأ بره بمیره ، نمی خوام هم پیداش بشه ... و تا جاییکه توان دارید ( مهمون ندارید و مهمونی نیستید) کلاه قرمزی ۹۱ ببینید پریسا گُله یه کم مونده به ۱ فروردین ۹۱ نمی دونم عوض نکردن قالبم یعنی عادت یا ثبات یا دلمردگی یا ... شاید هیچکدوم با اینحال عوضش کردم. و باز با اینحال قبلی رو بیشتر دوست دارم. مثل خیلی چیزهای دیگه که برام اولین نمیشن! اصلا حس می کنم هویتم رو گم کردم. خیلی مسخره است میدونم ولی تمام این چیزها به من میفهمونه که آدم سنتی ای هستم. چیزی که اکثرا نمی خوایم باشیم ۲. یه لینک توی پیوندهای روزانه ام هست به نام مقاله ۲۰ لطفا اگه براتون مقدوره به دیگران معرفی کنید. ۳. زنداییم زنگ زده قیمت ام پی فور میپرسه خبر ندارم میپرسمو بهش میگم. در همون حین دارم خودمو توجیه می کنم که من که فروشنده نیستم که بخوام قیمت بدونم اما ته دلم می گم نه خداییش تو آدم این راه نیستی اصلا با دنیای دیجیتال و صنعت و مدرن بیگانه ای هنوزم توی حال و هوای جبر و هندسه و دیفرانسیلی تا شاید بتونی ثابت کنی یک با یک برابره. حیف که کسی باور نمیکنه و این تئوری برابری هیچوقت جامه ی عمل نمیپوشه ۴. بچه های لواشک فروش بیشتر از بقیه فکرمو مشغول می کنن همه اش میگم در طول روز چند بار دهنشون آب میفته ؟ ولی ... سخنرانی ونه گات در مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT : لطفا كرم ضد آفتاب بماليد! اگر ميخواستم براي آينده ي شما فقط يك نصيحت بكنم، ماليدن كرم ضد آفتاب را توصيه ميكردم. آثار مفيد و دراز مدت كرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالي كه ساير نصايح من هيچ پايه و اساس قابل اعتمادي جز تجربه هاي پر پيچ و خم شخص بنده ندارند. ... اينك اين نصايح را خدمتتان عرض ميكنم: قدر نيرو و زيبايي جوانيتان را بدانيد، ولي اگر هم ندانستيد، مهم نیست! روزي قدر نيرو و زيبايي جواني تان را خواهيد دانست كه طراوت آن رو به افول گذارد. اما باور كنيد تا بيست سال ديگر، به عكسهاي جواني خودتان نگاه خواهيد كرد و به ياد مي آوريد چه امكاناتي در اختيارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده ايد. آن طور كه تصور مي كرديد چاق نبوديد. همه چيز در بهترين شرايطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشيد. نگران آينده نباشيد. اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید، فقط اين را بدانيد كه نگراني همان اندازه مؤثر است كه جويدن آدامس بادكنكي در حل يك مساله ي جبر. مشكلات اساسي زندگي شما بي ترديد چيزهايي خواهند بود كه هرگز به مخيله ي نگرانتان هم خطور نكرده اند، از همان نوعي كه يك روز سه شنبه ي عاطل و باطل ناگهان احساس بد پيدا مي كنيد و نسبت به همه چيز بدبين ميشويد!با دل ديگران بي رحم نباشيد . عمرتان را با حسادت تلف نكنيد. قرار نبود اینجوری شروع کنم ولی دیدم حرفای ونه گات بیشتر به دردتون میخوره ولی اینکه قرار بود چه جوری شروع کنم ؟ اینجوری: هر از گاهی با این سرعت اعصاب خرد کن نت میرم فیس بوک تاببینم دنیا دست کیه و میبینم هنوزم دست آمریکاست ۲. جیرجیرک میخواد بره کلاس خیاطی گفته بود :بهم نمیاد؟ منم گفتم خداااایش بهت نمیاد. منم دوست دارم برم به من چی ؟ میاد؟ و اونم گفته بود: به تو هم اصلا نمیاد به تو میاد رئیس کارخونه باشی و من الان اینجووووووووووووووریم... اِااااا چرا هیچ آیکونی که نشون دهنده ی خودشیفتگی و ذوق مرگی باشه نداره؟ به هر حال من الان اینجوریم... ۳. پست دیشبی رو از بس بی مزه نوشته بودم پاک کردم حالا خلاصشو در قالب یه سوال میگ براتون: اگه بدونید پشت سر کسی حرف هست و شما با توجه به شناختی که دارید حدس میزنید که حرف های نا به جاییه میرید بهش می گید؟ البته ۱ نفر نیست چندین نفر اینجورین. و تو با بعضی هاشون صمیمی هستی با بعضی هاشون نه. حتی با صمیمی ها هم نمیشه گفت صمیمی هستی . فقط نسبت به بقیه نزدیک ترن بهت. خوب با این تفاسیر من چیکار باید بکنم؟ عقلم میگه هیچ کار. به تو مربوط نیست. ولی وجدام یه چیز دیگه میگه ۴. یکی از نزدیک ترین دوستات تا آخر این ماه کتابش چاپ میشه و تو احساس می کنی آرزوی خودت داره برآورده میشه! یا حتی بزرگترین آرزوت!!! احساس عجیبیه میدونم. شایدم در اثر همون خودشیفتگی باشه ۵. من عاشق شدم عاشق نوشته های این وبلاگ ۶. موووووووووووووووووووندم چه جوری جنگ و صلح شده شاهکار ادبی؟!!!!!!!!!!! البته همین حسسسو نسبت به دون کیشوت هم داشتم با این تفاوت که دون کیشوتو نهایتا ۵۰ صفحشو خوندم ولی جنگ و صلحو ۷۰۰ صفحه ای میشه بازم خدا پدر سروانتس رو بیامرزه که از همون اول کارو یه سره کرد ولی تولستوی انگار سر کار گذاشته باشه آدمو (کاما) اینجور حسی داری. به هر حال احتمالا تا آخر میخونم ولی فقط به این دلیل که کارمو نصفه انجام نداده باشم (البته شاید دون کیشوت در حد فهم من نبوده ولی به هر حال جاذبه ای هم نداشت) ۷. هفت ! آدم یاد هفت خان و هفت آسمونو.... هفت سین میفته و سالی که داره میاد و عمری که داره میره.... اگه پنجشنبه بری سر کار نمیزنه اضافه کاری میزنه تعطیل کاری و من امروز تعطیل کاری بودم البته فقط ۲ساعت و نیم ولی در راه برگشت به خونه بیشتر از ۲ برابر دستمزد این تعطیل کاری رو دادم و ۶ تا کتاب شعر خریدم. البته از نوع جیبی و الان ذوق زده ام :) البته واضحه که هنوز کتاب پارسالی ها رو کامل نخوندم ولی کتاب خریدن رو دوست دارم مخصوصا کتابایی که مطمئنم میخونمشون و نمی مونه توی جا کتابی خاک بخوره و از اونجاییکه من خودمو بهتر میشناسم باید همیشه کتاب شعر بخرم تا عذاب وجدان نخوندنش بعدا گریبانگیرم نشه توی یکیش نوشته: رگبار صبحگاهی گنجشکان [درباغ پرشکوفه] چیزی کم از هجوم ملخ ها نیست گهگاه دوست بی آنکه خود بداند در حال دشمنی است میدونم بیخودی دلم از کسی گرفته ولی گرفته بعدا خوب میشم اگه خدا بخواد. و یکی دیگه: خوشبختی یا خوشحالی؟ پرسشی که فلسفه را به لکنت وا میدارد به سفسطه هم پاسخیم نیست فکر می کنم به همسرم که شاعری ام خوشبختش نکرد و خوشحال است که نخستین شنونده ی رویاهای من است .... الی آخر خوب همین دگه خوش باشید کوچولو هااا....ی بزرگ ----------------------------------------------------- هر دو شعر از محمد علی بهمنی " امان از عاشق رند و معشوق خنگ " خنگم نشدیم حداقل تا بعد از خوندن این بگم: لابد عاشقم بودن من نفهمیدم ! خیلی منو میخواد یادتونه؟ امشب داشت می گفت: " ما خواهر برادرها خیلی به هم نزدیکیم همه اینجور نمیشن" گفتم:" ولی من و تو بیشتر " گفت : "آره خوب اصلا تو برای من یه چیز دیگه ای مثل یه عابر بانکی که البته بعضی وقتا خرابه " به یه جایی که هیشکی نشناستش یه جای دور... ولی میبینه که معتاد آدم های دور و برشه ! شاید باید خونش رو عوض کنه ---------------------------------------------------- ۱. خیلی فی البداهه نوشتم گفتم بیام یه پست جدید بذارم این شد. میدونم در تناقضه با حرف قبلیم که نژاد و خون حرفای مزخرفیه ولی انگار ما ایرانی ها واقعا معتاد همدیگه ایم و البته من میگم کاش به جای عادت قدر همو می دونستیم. ۲. چند وقتی بود به کوچ فکر می کردم کوچ وبلاگی البته ! همون موقع ها بود که عظیمه کوچ کرد و این برام خیلی عجیب بود انگار تلپاتی داشتیم و البته من به این نتیجه رسیده بودم که کوچ بی فایده است و به همین خاطر نرفته بودم از اون روز هی دارم فکر میکنم یه شعر -از همون شعرای بی وزن و قافیه - در این باره بگم ولی هنوز وقت نکردم وقت ندارم وقت فکر کردن به چیزهایی که دوست دارم به جای کوئری به جای تحویل به جای مشتری به جای صبح زود بیدار شدن از ترس تاخیر زیاد خوردن .... به جای استرس مداوم و همیشگی حتی اگه تمام راه رو دویده باشی باز واسه ورداشتن قدم آخر مردد میشی یه پاتو بذار اونور در و بعد فک کن در همیشه تو همین لحظه هاست که بسته میشه. منبع : و . . . دی شد به همین زودی! این چند وقته مد شده مردم برای همه چیز به هم تبریک می گن من زیاد این موضوع رو درک نمیکنم ولی همیشه سعی کردم همرنگ جماعت باشم و متقابلا تبریک میگم و جواب پیامک هاشونو میدم اما بعضی پیامکا دیگه خیلی آریایی و اهورایی و اینا داره یا مثلا یکیش گفته بود : اون موقعی که عربها دختر زنده بگور میکردن نیاکان ما یلدا رو به مناسبت تولد مینو الهه زن و میترا الهه خورشید شب زنده داری میکردن! دلم گرفت وقتی اینو خوندم . انگار همه ی مردم دنیا نه فقط ما دوست دارن یه چیزهایی رو خیلی بزرگ کنن و برای بزرگ کردن اون نمیدونم چرا اما تمام تلاششونو میکنن که یه چیز دیگه رو تحقیر کنن اینو که خوندم یادم به یکی از مطلب هام افتاد که البته جزو حذفیات بود ولی فعلا میذارمشو بعدا برش میدارم یاد این افتادم زود بخونید که زود میخوام برش دارم با این همه شادی هایتان یلدایی ---------------------------------------------------------- نمیدونم چرا یه دفعه یاد این افتادم: یه بار آدرس وبلاگمو دادم به یه نفر اونم صفحه رو باز کرده بود انگلیسی اومده بود اگه یادتون باشه یه زمانی این مترجما فعال شده بود و انگار تو گوگل که سرچ میکردی برش میگردوند به انگلیسی دلیلش یادم نیست خلاصه ... منم که نمیدونستم اینجوریه گفتم نه و اشتباه رفتی لابد بعدش گفت آخه بالاش چند تا گل یاس بود صفحه اش هم یاسی بود اصلا مدل سلیقه ی تو بود (منظورش این بود که خواب و رمانتیک بوده و نه اینکه رنگ مورد علاقم باشه) گفتم آره خودشه و بعد فهمیدم مترجم ترجمه کرده بوده و توضیح دادم براش... ولی هاج و واج مونده بودم که اینقدر سلیقه ام شناسه واسه همه!!!! نه فقط برای اون برای همه! واقعا اینقدر خاصم من؟ دارم با فاطمه بازی می کنم که سرش گرم بشه نخواد بره روضه و سرما خوردگیش بدتر نشه. برای n امین بار روز واقعه می بینم ولی بعضی چیزها رو باید n بار دید تا هر جمله از دیالوگش جا بیفته برات. اون موقعی که عبدالله توی بیابون گیر افتاده و طاقتش طاق شده و داره به خدا شکایت میکنه بابت این امتحان یادش میفته که یه روز آهنگر بهش گفته: عشق مرکب حرکت است نه مقصد آن ! از :دلنگاشته های یک فیلسوف دلتنگ ۱. تمام انگشت هایم را نخ بسته ام، مبادا، یادم برود یک انسانم../ ۲. در قفس را باز گذاشته اند... برای اندیشه هایی که، بال هایشان را چیده اند!! ۱. "به نرده های ایستگاه رفته" و ما چقدر سختیم که برای قطاری هم که می دانیم صبر نمی کنیم * ----------------------------------------------------------------------------- * اشاره به شعر این لینک : اخلاق ِ بد ظاهرا همیشه بده و شاید همنشینی با نیک کرداران و خوش خلق ها آدمو بهتر از قبل کنه ولی خوب نمیکنه منم از اون دسته ای هستم که تحمل کردنم واقعا کار سختیه و برای خوب شدن به عمر نوح احتیاج دارم. همیشه دل مامانمو می شکنم همیشه! ۲. همیشه دیروز بهتر از امروزه همیشه دوستای قدیمی تر همکارای قبلی روزهای رفته... بهترن. صحبت طولانی تلفنی با همکار قدیمی ای که دوستت هم بوده می تونه روحیه بخش باشه. مخصوصا برای کسی مثل من که همیشه از در جریان اخبار قرار گرفتن خوشش میاد. (فقط دلم می خواد برای این پست هم کامنت نذاری ۳. بعضی تصمیمات زندگی از تصمیم ازدواج هم سخت تره چون خودتو وسط یه کاری انداختی که نمی دونی اصلا ربطی به تو داشته یا نه یعنی مطمئنی که ربطی نداشته ولی فکر می کردی داری کمکی به یه نفر می کنی ولی حواست نبوده که ممکنه سمت دیگه ی قضیه ضرر کنه این وسط ! شاید بالاخره یه دعایی برای این روزهام پیدا کرده باشم: خدایا لطفا کاری کن همه چیز به خوبی تموم بشه . بدون اینکه من عذاب وجدانی پیدا کنم ---------------------------------------------------------- پ.ن عنوان پست را به این دلیل این انتخاب کردم که بگم سرم میشه محرمه ولی... دلم نمی شود. همه اش می گفتم هفته ی سوم نوبت کدوم دوستمه آیا؟ و حالا: خیلی خیلی مبارک باشه فائزه جونم با آرزوی خوشبختی يادم مي آيد كه رنگ بي رمق برگ ها و رخوت درختان خبر از پاباني براي طبيعت مي داد ولي اسم هايمان در برگ هاي روزنامه خبر از آغازي براي طبيعتمان. نمي دانستيم هر كداممان كه هستيم؟ چگونه هستيم؟ تابع كدام شهر هستيم؟ اما تابع هر شهر بوديم و با هر رويه اي ، در اينجاي خط زندگي فراخواني شده بوديم، اينجا به اين كلاس، ومتد را خود بايد مي ساختيم. تشنه بوديم، دانش جوي نام گرفتيم و آمديم تا از اين جوي بار رفع عطش كنيم. شروع نگاه هاي پر سوال در ذهن كنجكاو چشم ها ، جستجو هامان فقط با پيمايش سطحي بود از هم و رگه هاي دوستي هامان شكل مي گرفت كم كم . دوستي هامان زير پوستي مي شد، ريشه درخت جستجوي دوستيمان همانجا شكل گرفت ، ما نود هاي درخت بوديم و يال ها پرواز دست هاي صميمي در جستجوي دوست. كلاس ها هنوز تكرار نبود و سرخوشي ها هنوز برقرار بود. اوايل زارع بذر هاي آشنايي را در وجودمان زراعت مي كرد و آشنايي را آموختيم. آموختيم همه چيز را در مدار منطقي اش طي نكنيم ، گاهي دل مدار ديگري دارد كه آنجا فقط دو انتخاب نداري صفر يا يك؟... : و كلاس رياضيات كه جمع دوستي ها بود و تفريق كينه ها و عشقي كه روي كتاب جلوه گر مي شد و كلاس فيزيك : تجزيه تحليل جسم بود ، رسم دياگرام آزاد و هزار و يك نيرو كه وارد مي شد بر جسم تا برآيندش را قضاوت كنيم و ياد گرفتيم كه انسان ها جسم نيستند تا با برآيند نيرو ها راحت روي آن ها قضاوت كنيم و دهقاني كه دل هايمان را گلكاري كرد و آنجا بود كه صندلي هاي سرد فلزي گل داد و سبز شد ، ليست اساميمان كه در پوسته ، كاغذي شده بود براي حضور و غياب در پيمايش عمقي يك ليست پيوندي بود، من به تو اشاره مي كردم ، تو به ديگري و ديگري به من . ديگر صفي نبود، فقط پشته هاي محبت بود ، اگر چيزي سرمان نمي شد ، اما دلمان مي شد... روي نيمكت هاي كوچه باغ پشت پاركينگ بود كه پيمان خواهري بستيم و پاي ديوار علوم پايه بود كه پيمان برادري به كاغذ نشانديم دوستي ها مان را به جامعه مجازي كشانديم و softcom شكل گرفت ، هر از گاهي شيطنت ها برقرار بود، اما دوستي ها پايدار بود ، از هم دلخوري داشتيم اما دل پري نداشتيم نمي دانم چه شد كه لختي در تنهايي هامان فرو رفتيم و چه حيف روز هايي كه در لبخند هامان صرفه جويي مي كرديم و در اخم ها اسراف ، و اين قطار در بستر موازي تكرار افتاد، لبخند بي مضايقه ي چشم ها را هم از هم دريغ مي كرديم و به دل هامان اجازه داديم هر جا نياز داشته باشند بشکنند و چه قهر ها كه عمرشان به سال كشيد ، سال نبود ،یک قرن بود ، اما هميشه ابر هاي سياه را نسيم خاطرات خوش دور مي باشند كند، و اين ها هم با نسيم گذشت و چه زيبا گذشت كه فرو مي رفتيم ، خيلي هامان ، در كلمه اي ، انگار ، در عين، در شين ، در قاف . لابه لاي كتاب ها عشق را در كيفمان به كلاس مي برديم. يادش بخير چه شب هاي امتحاني را كنار هم سحر مي كرديم ، ياد آزمايشگاه ها بخير ، هنوز هم خيلي هامان كار با اسكوپ را ياد نگرفتيم، ياد امتحان ها كه دوستي هامان را روي ورق پاره هاي تقلب به هم مي داديم، ياد ساعت هاي يازدهي كه با ما تنظيم مي شد ، وعده مان بوفه بود ياد جزوه هايي كه بهانه بود ياد كلاس هاي 8 صبحي كه رفتيم بخير و ياد كلاس هاي هوش مصنوعي كه نرفتيم بخيرتر. ياد تمرينات نرم افزاري كه داديم بخير: يك فايل ، سه بار پرينت ، سه نمره متفاوت!!! مستند سازي صميميت هامان 200 صفحه اي بود ياد تمام چت هاي شبانه ، تمام چرت هاي روزانه بخير پيمان دوستي را سر كلاس سيستم بود كه همه مان سفيد و نخوانده امضا كرديم چه روز هايي كه از غذاي سلف كارمان به بيمارستان كشيد و چه شب هاي كنكوري كه كارمان به ميانه هاي راه تيمارستان كشيد ياد تمام لحظات اين دوران بخير ، يادش بخير كه تمام اين يادش بخير ها يادش به شر نشد... و حالاصداي سوت آخر اين قطار را مي شنوم ، آخ ، وقت رفتن است. با حسرت حرف هايي كه نگفتيم چه كنيم ؟ با حسرت لبخند هايي كه نزديم؟ حسرت غصه هايي كه از دل ها نتكانديم؟ حسرت احساساتي كه در خود فرو خورديم ؟ حسرت تمام كار هايي كه بايد مي شد....و حيف .... كه نشد. با دلتنگي هامان چه كنيم ؟ دلم براي تمام نيمكت هاي فني يك تنگ مي شود كه كنار هر كدام هزار خاطره دارم. دلم براي حوض حياط تنگ مي شود : براي آبتني هايي كه نا خواسته بود و لبخند هايي كه كنار حوض روي لب ها مي روييد. دلم براي اطلسي شب هاي جمعه تنگ مي شود. براي تمام راهروهاي دانشكده ،تمام اردو هايي كه رفتيم و اردو هايي كه نرفتيم. براي تمام دوران خوابگاه ، براي تمام بازي ها: شب هايي كه حكم بازي مي كرديم و حالا حكم بازي روزگار... دلم براي تمام چشم ها ، تمام اشك ها و تمام لبخند ها تنگ مي شود.دلم براي دلتنگي ها هم تنگ مي شود. نمي دانم شايد هر از گاهي از عطر خاطره ها سرمست شوم و روي خاطرات سر بخورم و شايد هر از گاهي قطرات خاطرات زلالم روي گونه هايم سر بخورد . شايد... اما كاشكي هيچ وقت يادش بخير ها تمام نشود. كاشكي كه همديگر را از ياد ، نسپاريم بدست باد... كاشكي... آخ ، سوت آخر ---------------------------------------------------------------------------------- ۱. از : "وبلاگ علیسا" (لینک است) هم دانشکده ای (۱ سال پایین تر از ما ) که توی جشن فارغ التحصیلیشون اینو خوندن و من و گلناز به هم نگاه کردیم و گفتیم گریه ام گرفت! ۲. برای غیر هم دانشگاهی ها و غیر رشته ای هام خیلی از کلمات به کار رفته در متن مربوط به درس های ماست که ایشون خیلی عالی ازش در یه متن ادبی استفاده کردن در ضمن دکتر دهقان و دکتر زارع دو استاد بسیار محبوب دانشکده هستند ۳. و بسیار خوشمان آمد از این مطلب وبلاگ دو فنجان قهوه ی تلخ (لینک است) زير باران آدم ترم خاك ِ تنم ، بوي دستهاي گِلي ِ خدا را مي گيرد ۴. و . . . دلم یووووووونی می خواد اونم از نوع دانشگاه یزد - فنی ۱ - دانشکده مهندسی کامپیوتر وقتی دو هفته متوالی میری جشن ازدواج دو تا از دوستای نزدیکت تا کلی وقت شارژی و زهرای عزیز از صمیم قلب براتون آرزوی خوشبختی دارم http://anidalton.blogfa.com/post-953.aspx اینو به خاطر این جمله اش گذاشتم : .... "شاید یک علتش این بود که من نوجوانی ام را دیر و در جوانی تجربه کردم" و به خاطر شیطنت های معصومانه ای که از ترس از دست دادن نجابت درونی عمیقم ازش گذشتم... و خیلی جمله های دیگه اش. . . . با اینکه من دختر جنگ نیستم ... دختر داییم که خیلی کمتر از گاهی و حتی خیلی کمتر از به ندرت پیام میده پیامک داده : باران میبارد به حرمت کداممان نمیدانم! اما همینقدر میدانم باران صدای پای اجابت است خدا با همه ی جبروتش دارد ناز میخرد نیاز کن. و من دعام نمیاد شاید باید دعا کنم دعا کردنم بیاد تا بعد پریسا شب عید قربان خیلی به هم میایم نه؟ پریسا و ایریسا رو میگم یه آهنگ خوشگلی داره یک سال و نیم پیش که با یه دلخوری دو طرفه شرکت قبلی رو به مقصد یه شرکت کوچیک ولی به هدف ایریسا ترک کردم فکر می کردم خیلی زود از حالت نیروی آت سورس در میام و میشم یک ایریسایی ! و اون موقع ها برای نوشتن این پست نقشه ها کشیده بودم و کلی طرح توی ذهنم بود کلی طرح که خیلی با مزه و پر انرژی و از سر خوشحالی بود ولی این خیلی زود برای من شد ۱۶ ماه! ۱۶ ماهی که فکر می کردم خیلی داره سخت میگذره خیلی داره بهم ظلم میشه و خلاصه خیلی و خیلی... تا اینکه آخرهای این ۱۶ ماه نشستم پیش خودم فکر کردم : اصلا اینم شد هدف؟! چرا من همیشه آرزوهام کوچیکه ؟ چرا هدفام پیش پا افتاده است؟ اصلا این اون چیزیه که من توی زندگی میخوام؟ این اونیه که من دنبالش می گردم؟ دیگه داشتم با اوضاع کنار میومدم داشتم هدفای دیگه ای توی ذهنم ترسیم می کردم به ارشد فکر می کردم به علمی که بهتر از ثروت بود به اینکه هیچ جا برای من محیط آکادمیک نمیشه... که دیگه گفتند بعله اوکی گرفته شده و شما شدی از خودمون! اون موقع شاید یه شادی لحظه ای داشتم ولی واقعا شادی عمیقی نبود دلم همه اش پیش اون هدف های دیگه بود که حالا باید چشممو روش می بستم (بایدو بولد کردم که بدونید تاکیدیه این قضیه توی شرکت ما ) با این حال خدا رو شکر میکنم نمی دونم این تغییر و این راه چقدر برای من خوبه ولی مثل همیشه از تمام اتفاقاتی که برام میفته راضی ام و هر چند گاهی دلم میگره و میام اینجا آه و ناله می کنم ولی در کل به نظرم خیر در آچیزیست که اتفاق میفته و کلا اگه قرار باشه اون آرزوهای دیگه ام هم محقق بشه میشه و تاکیدات و بولد ها هم بی اثر میشن ولی کوووو همت؟! کوو یه سر سوزن مالتی تسک بودن؟ با همه ی اون اوصاف باز هم خوشحااالم و باز هم و باز هم خدا رو شکر ----------------------------------------------------------- پ. ن ۱. می خواستم مثل ثروت علم را هم لینک کنم به اون پستی که نتیجه گرفته بودم علم بهتره ولی پستشو موقت کرده بودم ! چون توش شعری از شاعر گرانمایه و عزیز پریسا جون بود و خوب قرار بود شعر!! هام برای جلوگیری از سو استفاده اینترنتی حذف بشه اینه که چکیده اشو اینجا میگم: ولکن اینم بگم که واقعا کار کردن علم من رو خیلی بیشتر بالا برد تا یونی ولی چه کنم که من عاااشق محیط آکادمیک و تدریس و این چیزهاام ۲. راجع به پست قبلی عذاب وجدان گرفتم واقعا من و خواهرم خیلی باهم خوبیم اشتباه نشه یه موقع! فقط حرف مشترک نداریم همین ۳. فردا میریم دیدن یه همکارام که نی نی آورده ذوقشو دارم کی میشه بیایم دیدن شما ها خیلی کم! و یکی از اون خیلی کم ها خواهرمه ولی نمیدونم چرا وقتی همدیگه رو می بینیم هیچ حرف مشترکی نداریم اون مدام دوست داره اس ام اس جدیداشو برا بقیه بخونه یا بلوتوث نشون بده یا دور هم یه فیلم معنایی و عمیق ببینیم و اینها از اون کاراییه که من مطلقا دوست ندارم یا مثلا وقتی تلفن میزنم یا داره غذا میپزه یا کار داره یا... و هیچوقت از آدم نمیپرسه چه خبر؟ (مثل خیلی های دیگه که هیچوقت نمپیرسن) چون شاید به نظرش پرسیدن یعنی دخالت کردن! و اینه که نه تنها حس یک روح در دو بدن کم کم محو میشه حتی حس هم خونی و خواهر بودن هم کمرنگ میشه شاید! البته نه اینکه من خوب باشماااا منم مدام میام نت وقتی اون هست و انگار نه انگار که اومده البته دلیلش همون حرف مشترک نداشتنه خلاصه دوری و دوستی همیشه هم درست نیست و اگه برای دو تا جاری خیلی خوب باشه برای دو تا خواهر ابدا خوب نیست دلم می خواست خواهری داشتم که وقتی تلفنی حرف میزدیم متوجه گذر زمان نمی شدم و همیشه ۱ عااالمه حرف برای هم داشتیم و دیگه ... همین! ------------------------------------------------------------ ۱. این پست از اون پستای ناااا خشه که دوستش ندارم ولی در این لحظه باید مینوشتمش ۲. چرا خدا فکر کرده من تحملم زیاده؟ چرا فکر کرده من خیلی صبورم؟ چرا همه اش با من شوخی داره؟ دارم به خودم امیدوارم میشم شاید در این بزم مقربم! ۳. پست بعدی را به زودی می نویسم پستی که فکر می کردم حداقل حداقلش ۷ ماه پیش می نویسمش! واقعا خودم هم دیگه حوصله ی اینو ندارم که از کار و زیادیشو خستگیشو ... اینا بگم چه برسه به شما! الان دارم ناصر عبداللهی گوش میدم و غصه ام گرفته کاش همه سرشون به زندگی خودشون بود شایدم نه کاش همه به فکر هم بودن بعضی روزها خیلی سخت میگذره و ... طولااااانی! تا بعد پریسا یکشنبه ۸ آبان ۹۰ ۲۲:۲۴ گر چه تقدير پرستوها مسافر بودن است بي تو من هر لحظهام آشفتهخاطر بودن است گفتن از چشم تو، تنها لطف شاعر بودن است! با همين ياقوت نوراني، معاصر بودن است راز غارت كردن اين هند، نادر بودن است بهترین راه گريز از شرك، كافر بودن است! سید اصغر صالحی
و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دورها آوایی ست که مرا می خواند ....
............................................
42 پست اول این وبلاگ مربوط به وبلاگ 360 است که
............................................
پست هایی که به قلم خودم بود
_در قالب شعر یا متون کوتاه_
برای جلوگیری از سو استفاده های
اینترنتی حذف گردید
............................................
دولت آن است که بی خون دل آیدبه کنار
ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست
............................................
تاريک ترين ساعت شب
درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است
پس هميشه اميد داشته باش
............................................
پرندگان از آن جهت بال دارند
که آرزومند پرواز بوده اند
و این یعنی
فشار نیروی آرزو
...........................................
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد...
...........................................
دل زجاج آمد و نورت مصباح
من ِ بیدل شده، مشکوةِ تو ام
............................................
از میان کسانی که برای دعای
باران به تپه هامی روند
تنها آنهایی که با خود چتری می برند
به کار خود ایمان دارند.
چخوف
...............................................
اگر خداوند آرزویی در دلت انداخت،
بدان که توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است
..............................................
خداوندا مرا به علم توانگر ساز و بردباری زینت بخش
و به تقوا عزیز کن و به عافیت زیبایی ده.
امام سجاد علیه السلام
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت
من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت
(دکتر افشین یداللهی)
با خودش گفت: "هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! "
و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!
فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود
"هیییم! امروز فرق وسط باز میکنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت
پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود
"اوکی امروز دم اسبی میبندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد !
روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!!
فریاد زد
ایول!!!!
امروز درد سر مو درست کردن ندارم! > >
همه چیز به نگاه شما بر میگرده ! هر کسی داره با زندگیش میجنگه
ساده زندگی کن
![]()
![]()
![]()
گاهي شما جلو هستيد و گاهي عقب.
مسابقه طولاني است و سر انجام، خودتان هستيد كه با خودتان مسابقه ميدهيد.
ناسزا ها را فراموش كنيد.
اگر موفق به انجام اين كار شديد راهش را به من هم نشان بدهيد.
نامه هاي عاشقانه ي قديمي را حفظ كنيد.
صورت حسابهاي بانكي و قبضها و ... را دور بياندازيد.
اگر نمي دانيد مي خواهيد با زندگيتان چه بكنيد، احساس گناه نكنيد.
جالبترين افرادي را كه در زندگي ام شناخته ام در 22 سالگي نمي دانستند مي خواهند با زندگيشان چه كنند.
برخي از جالبترين چهل ساله هايي هم كه مي شناسم هنوز نميدانند.
تا ميتوانيد كلسيم بخوريد.
با زانوهايتان مهربان باشيد.
وقتي قدرت زانوهاي خود را از دست داديد كمبودشان را به شدت حس خواهيد كرد.
ممكن است ازدواج كنيد، ممكن است نكنيد.
ممكن است صاحب فرزند شويد، ممكن است نشويد.
ممكن است در چهل سالگي طلاق بگيريد، احتمال هم دارد كه در هشتاد و پنجمين سالگرد ازدواجتان رقصكي هم بكنيد.
هرچه مي كنيد، نه زياد به خودتان بگيريد، نه زياد خودتان را سرزنش كنيد.
انتخابهاي شما بر پايه ي 50 درصد بوده، همانطور كه مال همه بوده.
دستورالعملهايي كه به دستتان ميرسد را تا ته بخوانيد، حتی اگر از آنها پيروي نمي كنيد.
از خواندن مجلات زيبايي پرهيز كنيد.
تنها خاصيت آنها اين است كه بشما بقبولانند كه زشتيد.
با خواهران و برادران خود مهربان باشيد.
آنها بهترين رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوي تنها كساني هستند كه بيش از هر كس ديگر در آينده به شما خواهند رسيد.
به ياد داشته باشيد كه دوستان مي آيند و مي روند، ولي آن تك و توك دوستان جان جاني كه با شما مي مانند را حفظ كنيد.
براي پل زدن ميان اختلافهاي جغرافيايي و روشهاي زندگي سخت بكوشيد، زيرا هرچه بيشتر از عمر شما بگذرد، بيشتر پي مي بريد كه به افرادي كه در جواني مي شناختيد محتاجيد.
سفر كنيد
برخي حقايق لاينفك را بپذيريد:
قيمتها صعود مي كنند، سياستمداران كلك ميزنند، شما هم پير ميشويد.
و آنگاه كه شديد، در تخيلتان به ياد مي آوريد كه وقتي جوان بوديد قيمتها مناسب بودند، سياستمداران شريف بودند، و بچه ها به بزرگترهايشان احترام ميگذاشتند.
به بزرگترها احترام بگذاريد.
توقع نداشته باشيد كه كس ديگري نان آور شما باشد.
ممكن است حساب پس اندازي داشته باشيد.
شايد هم همسر متمولي نصيبتان شده باشد.
ولي هيچگاه نمي توانيد پيش بيني كنيد كه كدام خالي ميشود يا بشما جاخالي مي دهد.
خيلي با موهايتان ور نرويد وگرنه وقتي چهل سالتان بشود، شبيه موهاي هشتاد ساله ها ميشود.
نخ دندان به کار ببرید .
در شناخت پدر و مادرتان بکوشید ،هیچ کس نمی داند که آنان را کی برای همیشه از دست خواهید داد.
دقت كنيد كه نصايح چه كسي را مي پذيريد، اما با كساني كه آنها را صادر مي كنند بردبار و صبور باشيد.
نصيحت ، گونه ي ديگر غم غربت است.
ارائه ي آن روشي براي بازيافت گذشته از ميان تل زباله ها، گردگيري آن و ماله كشيدن بر روي زشتي ها و كاستي هايشان و مصرف دوباره ي آن به قيمتي بالاتر از آنچه ارزش دارد، است.
اما اگر به اين مسايل بي توجه هستيد لااقل حرفم درمورد كرم ضد آفتاب بپذيريد
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
افلاطون گفته روح دایره است
و من دایره های روحم را کشف کردم!
پنح دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این دایره ها قرار دادم
در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند
و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را
با آنها دارم
همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم
و گاهی اوقات نداریم!
گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری دارد که
دیگران روی ما می گذارند
...
اعتماد به نفس ما را از بین ببرند
نمی توانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد
و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب باعث می شود
حتی در مفایسه با تنهایی ات، بیشتر احساس تنهایی کنی...
در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول
ممکن است باعث شود راهت را گم کنی
یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را "تو" می کند را ازدست بدهی
گاه سالها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی
به همین دلیل بسیار مهم است
که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند
حتی گاهی بیشتر از آنچه که
خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی
در مواجه با افراد از خودت بپرس
این فرد چه حسی در من ایجاد می کند...
در کنار او می توانم خودم باشم؟
با او می توانم رو راست باشم؟
می توانم به او هرچه می خواهم بگویم؟
در کنار او احساس راحتی می کنم؟
وقتی او وارد می شود چه حسی به من دست می دهد؟
و وقتی می رود چه حالی می شوم؟
وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او روراستم؟
آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟
فلسفه وجود این 5 دایره، شناخت است، نه پیش داوری
پس با خودت روراست باش
با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن
و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و
یا اوقاتی ممتد
هر روز زمانی را می گذرانی
باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی
در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری
حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی
ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود
از خودت بپرس
در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟
آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند
با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی...
ارزشهای مشترک با آنها داری
و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی
دوستان و همراهانی خارق العاده!
دایره دوم جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند
مربیان... آموزگاران
و شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند
بیرون رفتن و خندیدن...
چیزی به تو اضافه نمی کنند
ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی
دایره سوم همکاران و اقوامند
و شاید هم آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند
ساعت از زندگی تو ایفا می کنند
و تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی
هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی
و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند
افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر
دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست!
آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند
افراد این دایره لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند
حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار
آنها در ارتباطی
افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند...
در کنار آنها نمی توانی راحت باشی
و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی
دایره آخر جای دورترین افراد است
جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند،
کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند
و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی
خوب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی
اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند
مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند
نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در
زندگی او هستی...
یک رابطه بهترین حالتش وقتی است که دو طرف در تعادل باشند
شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن
چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد
و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!
وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی
وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی
وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید!
وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم:
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم.
انتخاب با توست...
ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه
می اندازیم
و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند!
این یکی از حقایق عجیب زندگی است،
و اگر این را بفهمی،
هیچوقت برای تغییر دیر نیست!
![]()
![]()
)
فافا جونم عروس شده چه خوشگل و ملوس شده![]()
![]()
گلناز ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اتّفاق تازه بسيار است، امّا همچنان
باز پلكت را نبند؛ اقبال شاعرهاي شهر
موي شمشيري و ابروي كماني شرط نيست
بت پرستي يك طرف، یکتاپرستی يك طرف

تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر ![]()
| Design By : Night Skin |



